تبليغاتX
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو من خوب می شناختمش نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو شب در میان تاریکی در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان آن دختر سکوت در انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس در انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش ! کمی زودتر می آمدی اما بگو من خوب می دانم حتی در آن جهان آن خفته ی خموش ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته است روز ی اگر ....... اما ؛ نه ؛ او هیچوقت دیگر نمی آید کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم دوستت داذم نرگسب < > .•*.زنده باد مرگ.*•.

!!! خدايا چه سخت است بي بهانه گريه کردن به ظاهر خنديدن و به دروغ فرياد زدن که زندگي شيرين است !!!







اشعار فروغ فرخزاده | پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 | 14:1 


اشعار فروغ فرخزاد

 

اشعار فروغ فرخزاد

    

اسیر
1331 شمسی 


 ************
شب و هوس
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیآید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی آید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
 می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
 می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد ساکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
 در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خاکسترم بماند در بستر
 در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
 در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
 می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان
 

 


 
شعله رمیده
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو می کنم به خلوت  و تنهای
ای رهروان خسته چه می جویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش
او غنچه شکفته مهتابست
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
کاو را بخوابگاه گنه خواند
باید که عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بیآمیزد
در گیسوان آن زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
ازساغر لبان فریبای
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تکیه گاه سینه زیبایی
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهده می خندی
 آتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و ناکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
می بندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته  و بی تابی
دمساز باش با غم او ‚ دمساز


 

 
 رمیده
نمی دانم چه می خواهم خدا یا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
 به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها


 

 
خاطرات
 باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
 حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
 که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت

 


 
رویا
باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده یی چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران مرا میشناسی
قلبم از فرط اندوه لرزید
وای بر من که دیوانه بودم
وای بر من که من کشتم او را
وه که با او چه بیگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
کی شد از عشق من حاصل او
با غروری که چشم مرا بست
پا نهادم بروی دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من خدایا خدایا
 من به آغوش گورش کشاندم
در سکوت لبم ناله پیچید
شعله شمع مستانه لرزید
چشم من از دل تیرگیها
قطره اشکی در آن چشمها دید
همچو طفلی پشیمان دویدم
تا که در پایش افتم به خواری
تا بگویم که دیوانه بودم
می توانی به من رحمت آری
دامنم شمع را سرنگون کرد
چشم ها در سیاهی فرو رفت
ناله کردم مرو ‚ صبر کن ‚ صبر
لیکن او رفت بی گفتگو رفت
وای برمن که دیوانه بودم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من که من کشتم او را
من به آغوش گورش کشاندم


 


 
هر جایی
از پیش من برو که دل آزارم
ناپایدار و سست و گنه کارم
در کنج سینه یک دل دیوانه
در کنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پاک و دامن من ناپاک
من شاهدم به خلوت بیگناه
تو از شراب بوسه من مستی
من سرخوش از شرابم و پیمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقیم به محفل سرمستان
تا کی ز درد عشق سخن گویی
گر بوسه خواهی از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابیده بی خبر به لجن زاری
باران رحمتی است که می بارد
بر سنگلاخ قلب گنهکاری
من ظلمت و تباهی جاویدم
 تو آفتاب روشن امیدی
 بر جانم ای فروغ سعادتبخش
دیر است این زمان که تو تابیدی
دیر آمدم و دامنم از کف رفت
دیر آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامی
افسردم و چو شمع تبه گشتم
 

 


 
اسیر
تو را می خواهم و دانم که هرگز
 به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمالن صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
 از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
 دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
 نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
 لبش با بوسه می آید به سویم
 اگر ای آسمان خواهم که یک روز
 از این زندان خامش پر بگیرم
 به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
 فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را


 

بوسه
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
 با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب


 
ناآشنا
باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه یی سیراب شد  ‚ سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
 من باو می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بیگانه ام
 آه از این دل آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
 چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند


 


 
حسرت
از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت


 
 


 
یادی از گذشته
شهریست در کنار آن شط پر خروش
با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور
شهریست در کناره آن شط و قلب من
آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور
شهریست در کناره آن شط که سالهاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است
بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه دیده است که من نرم کرده ام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او
 ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب
با قایقی به سینه امواج بیکران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بر بزم ما نگاه سپید ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر
بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را
اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم
دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد میکنم


 

پاییز
از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
 پاییز ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه میبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار


 
وداع
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
 می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
 ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خوینن دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل


 

 
افسانه تلخ
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
 کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ظاهر ندیدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند
شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو ! بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟
چرا؟...او شبنم پاکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد
به کام تشنه اش لغزید و جان داد
به جامی باده شور افکنی بود
که در عشق لبانی تشنه می سوخت
چو می آمد ز ره پیمانه نوشی
بقلب جام از شادی می افروخت
شبی نا گه سر آمد انتظارش
لبش در کام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد بر جانش غضب کرد ؟
چرا بر ذره های جامش آویخت ؟
کنون این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی


 

 
گریز و درد
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
 با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
 رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
 از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم


 


 
انتقام
باز کن از سر گیسویم بند
پند بس کن که نمیگیرم پند
در امید عبثی دل بستن
تو بگو تا به کی آخر تا چند
از تنم جامه برآر و بنوش
شهد سوزنده لبهایم را
تا یکی در عطشی دردآلود
بسر آرم همه شبهایم را
خوب دانم که مرا برده زیاد
من هم از دل بکنم بنیادش
باده ای  ‚ ای که ز من بی خبری
باده ای تا ببرم از یادش
شاید از روزنه چشمی شوخ
برق عشقی به دلش تافته است
من اگر تازه و زیبا بودم
او ز من تازه تری یافته است
شاید از کام زنی نوشیده است
گرمی و عطر نفسهای مرا
دل به او داده و برده است زیاد
عشق عصیانی و زیبای مرا
گر تو دانی و جز اینست بگو
پس چه شد نامه چه شد پیغامش
خوب دانم که مرا برده ز یاد
زآنکه شیرین شده از من کامش
منشین غافل و سنگین و خموش
زنی امشب ز تو می جوید کام
در تمنای تن و آغوشی است
تا نهد پای هوس بر سر نام
عشق طوفانی بگذشته او
در دلش ناله کنان می میرد
چون غریقی است که با دست نیاز
 دامن عشق ترا می گیرد
 دست پیش آر و در آغوش گیر
این لبش این لب گرمش ای مرد
این سر و سینه سوزنده او
این تنش این تن نرمش ای مرد

 


دیو شب
لای لای ای پسر کوچک من
دیده بربند که شب آمده است
دیده بر بند که این دیو سیاه
خون به کف ‚ خنده به لب آمده است
سر به دامان من خسته گذار
گوش کن بانگ قدمهایش را
کمر نارون پیر شکست
تا که بگذاشت بر آن پایش را
آه بگذار که بر پنجره ها
پرده ها را بکشم سرتاسر
با دو صد چشم پر از آتش و خون
میکشد دم به دم از پنجره سر
از شرار نفسش بود که سوخت
 مرد چوپان به دل دشت خموش
وای آرام که این زنگی مست
پشت در داده به آوای تو گوش
یادم آید که چو طفلی شیطان
مادر خسته خود را آزرد
دیو شب از دل تاریکی ها
بی خبر آمد و طفلک را برد
شیشه پنجره ها می لرزد
تا که او نعره زنان می آید
بانگ سر داده که کو آن کودک
گوش کن پنجه به در می ساید
نه برو دور شو ای بد سیرت
دور شو از رخ تو بیزارم
کی توانی بر باییش از من
تا که من در بر او بیدارم
ناگهان خامشی خانه شکست
دیو شب بانگ بر آورد که آه
بس کن ای زن که نترسم از تو
دامنت رنگ گناهست گناه
دیوم اما تو زمن دیوتری
مادر و دامن ننگ آلوده!
آه بردار سرش از دامن
طفلک پاک کجا آسوده ؟
بانگ میمرد و در آتش درد
می گدازد دل چون آهن من
میکنم ناله که کامی کامی
وای بردار سر از دامن من


 
دیو شب
لای لای ای پسر کوچک من
دیده بربند که شب آمده است
دیده بر بند که این دیو سیاه
خون به کف ‚ خنده به لب آمده است
سر به دامان من خسته گذار
گوش کن بانگ قدمهایش را
کمر نارون پیر شکست
تا که بگذاشت بر آن پایش را
آه بگذار که بر پنجره ها
پرده ها را بکشم سرتاسر
با دو صد چشم پر از آتش و خون
میکشد دم به دم از پنجره سر
از شرار نفسش بود که سوخت
 مرد چوپان به دل دشت خموش
وای آرام که این زنگی مست
پشت در داده به آوای تو گوش
یادم آید که چو طفلی شیطان
مادر خسته خود را آزرد
دیو شب از دل تاریکی ها
بی خبر آمد و طفلک را برد
شیشه پنجره ها می لرزد
تا که او نعره زنان می آید
بانگ سر داده که کو آن کودک
گوش کن پنجه به در می ساید
نه برو دور شو ای بد سیرت
دور شو از رخ تو بیزارم
کی توانی بر باییش از من
تا که من در بر او بیدارم
ناگهان خامشی خانه شکست
دیو شب بانگ بر آورد که آه
بس کن ای زن که نترسم از تو
دامنت رنگ گناهست گناه
دیوم اما تو زمن دیوتری
مادر و دامن ننگ آلوده!
آه بردار سرش از دامن
طفلک پاک کجا آسوده ؟
بانگ میمرد و در آتش درد
می گدازد دل چون آهن من
میکنم ناله که کامی کامی
وای بردار سر از دامن من

 


 
عصیان
به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
بیا ای مرد ای موجود خودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
 منم آن مرغ آن مرغی که دیریست
به سر اندیشه پرواز دارم
سرود ناله شد در سینه تنگ
به حسرتها سر آمد روزگارم
به لبهایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خودرا
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را
بیا بگشای در تا پر گشایم
بسوی آسمان روشن شعر
 اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
لبم بوسه شیرینش از تو
تنم با بوی عطرآگینش از تو
نگاهم با شررهای نهانش
دلم با ناله خونینش از تو
ولی ای مرد ای موجود خودخواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
بر آن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است تنگ است
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
 بهشت و حور و آب کوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
کتابی خلوتی شعری سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
 چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
شبانگاهان که مه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوسها
تن مهتاب را گیرم در آغوش
 نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
در آن زندان که زندانیان تو بودی
شبی بنیادم از یک بوسه لرزید
بدور افکن حدیث نام ای مرد
که ننگم لذتی مستانه داده
مرا میبخشد آن پروردگاری
که شاعر را دلی دیوانه داده
بیا بگشای در تا پر گشایم
بسوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر

 


 
شراب و خون
نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم خدا را زخمه ای
زخمه ای تا برکشم آواز خویش
برلبانم قفل خاموشی زدم
با کلیدی آشنا بازش کنید
کودک دل رنجه ی دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش کنید
پر کن این پیمانه را ای هم نفس
پر کن این پیمانه را از خون او
مست مستم کن چنان کز شور می
باز گویم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه میپرسی ز من
رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید
این دل دیوانه را دربند کرد
از لبانش کی نشان دارم به جان
جز شرار بوسه های دلنشین
بر تنم کی مانده است یادگار
جز فشار بازوان آهنین
من چه میدانم سر انگشتش چه کرد
در میان خرمن گیسوی من
آنقدر دانم که این آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من
آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سیاه
ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت
بر سرم بارید باران گناه
مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را ربود
بس که رنجم داد و لذت دادمش
ترک او کرد چه می دانم که بود
مستیم از سر پرید ای همنفس
بار دیگر پرکن این پیمانه را
خون بده خون دل آن خودپرست
تا به پایان آرم این افسانه را

 

 
دیدار تلخ
 به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را
دیدمت وای چه دیداری وای
این چه دیدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی
این چه عشقی است که دردل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده من
لب سوزان ترا می جوید
میتپد قلبم و با هر تپشی
قصه عشق ترا میگوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خاک
 خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ای مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره کردی ای مرد
آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
در دلم آرزویی بود که مرد
لب جانبخش تو را بوسیدن
بوسه جان داد به روی لب من
دیدمت لیک دریغ از دیدن
سینه ای تا که بر آن سر بنهم
دامنی تا که بر آن ریزم اشک
 آه ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک
به زمین می زنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را

 

 
گمگشته
من به مردی وفا نمودم و او
 پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من
 جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم میتوان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
 باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
میدهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او میگفت
تکیه گاهیست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیس

دلشكسته اي به نام نگمنام | لينک ثابت | موضوع: |

| دوشنبه ششم مهر 1388 | 16:23 

 

    

سیاوش شمس

سلام دوستان عزیزم... خوبین ؟

واسه این پست میخوام یک آهنگ بسیار زیبا رو از سیاوش شمس براتون بزارم... به نظر من که آهنگ خیلی قشنگیه ...

این آهنگ رو به پسر خاله عزیزم که دیروز عروسیش بود ، تقدیم میکنم . ایشالا که خوشبخت بشن...


امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد ...

 

دانلود موزیک

 

دیروز دستامون دور از هم ... تنها ، از هم جدا

امروز یک عشق بی پایان ... آغاز ماست ، ای هم صدا

 

دیروز قصه مون رویا بود ... ما گم ، ما سرگردون

امروز با تو آغوش هم ... پر میگیریم ای مهربان

 

دنیای ما با هم ... زندگی می سازه

دو پرنده ... یه پروازه

لب های ما با هم ... دنیای پر خواهش

بوسه هامون ... آغاز عشق

لب های ما ... یه دنیا خواهش

بوسه هامون ... آغاز عشق

 

دیروز پوچ و بی معنا بود ... تاریک بی انتها

امروز ما تو چشمای هم ... زنده می شیم با هر نگاه

دیروز ذره های امید ... خاموش در ذهن ما

امروز قطره های موندن ... جون می گیرن در بین ما

 

دنیای ما با هم ... زندگی می سازه

دو پرنده ... یه پروازه

لب های ما با هم ... دنیای پر خواهش

بوسه هامون ... آغاز عشق

لب های ما ... یه دنیا خواهش

بوسه هامون ... آغاز عشق

دلشكسته اي به نام نگمنام | لينک ثابت | موضوع: |

درد دل با دل... | پنجشنبه دوم مهر 1388 | 11:31 



    

درد دل با دل  

   

درد دل يا دل......

لحظه ای بنشین در کنارم ، بگیر دستهایم را ، در آغوش بگیر مرا...

به چشمهایم نگاه کن ، سرت را بر روی سینه ام بگذار و  

به صدای تپش قلبم گوش کن...

دستم را درون موهایت میکنم، نوازشت میکنم ، و برایت میگویم، حقیقتی شیرین!

چقدر زندگی با تو زیباست ، عشق با تو پر از آرامش است!

دلم نمیخواهد هیچگاه بی تو باشم ، آرزو دارم همیشه در کنارت باشم!

هنوز به یاد ندارم به تو دروغ گفته باشم ،  

یا با حرفهایم قلب مهربانت را شکسته باشم!

هنوز به یاد ندارم خیانت کرده باشم ، یا تو را آزار داده باشم!

هنوز به یاد ندارم روزی صدایت را نشنیده باشم یا دلتنگت نشده باشم!

حالا که اینهمه تو را دوست دارم و با تو یک زندگی پر از عشق را دارم ،

حالا که از خدا جز اینکه همیشه تو را برایم نگه دارد

هیچ چیز دیگر نمیخواهم ، باورم کن عشق من!

باورم کن که با باور تو ، سرنوشت نیز به این باور میرسد

که من و تو عاشقترینم و دیگر هیچگاه ما را از هم جدا نمیکند!

بگذار سرنوشت را به این باور برسانیم که تو نیمه ی گمشده ی منی  

و من نیمه ی دیگری از تو!

عزیزم همیشه بدان که در قلب منی و بیشتر از همه کس دوستت دارم!

همیشه بدان که بی تو یک لحظه نیز نمیتوانم زنده بمانم!

بعد از گفتن این حقیقت شیرین ، دیدم که سکوت کرده ای و حرفی نمیزنی!

گفتم شنیدی درد دلهایم را عزیزم ؟

گفت : تو که گفتی صدای تپشهای قلبت را گوش کنم

من نیز آن لحظه که تو سخن میگفتی تنها صدای تپشهای قلب مهربانت را گوش میکردم ...

 نظر يادتون نره 

 

اگر در گوش کردن و یا دانلود دکلمه ها مشکل دارید به آدرس زیر مراجعه کنید 

و با توجه به توضیحات داده شده دکلمه ی مورد نظر را دانلود کنید!

  حتما نظر بديد     


    

اس ام اسهای عاشقانه با متنهای Ayazi 

( با امکان دانلود اس ام اسها)  

لينك خراب شده تصحيح ميكنم ميزارم   

دلشكسته اي به نام نگمنام | لينک ثابت | موضوع: |

| شنبه بیست و یکم شهریور 1388 | 12:23 

تو نفسهای منی...

   

به امید قبولی طاعات و عبادات همه شما عزیزان

التماس دعا    

تو نفسهای منی...

 
نمیدانم آن روز که تو را ندارم ، میتوانم لحظه ای زنده بمانم!

نمیدانم اگر زنده بمانم ، میتوانم برای یک لحظه بی تو زندگی کنم!

اگر بتوانم زندگی کنم ، آیا میتوانم یک لحظه نیز شاد باشم!

نه عزیزم بی تو جای من در این دنیا نیست ،  

دشت سر سبز عشق برایم کویری بیش نیست!

تو طلوعی هستی در آسمان تاریک زندگی ام ،  

نمیخواهم در این طلوع زیبا غروب همیشگی ام را ببینم !

نمیدانم آن روز که دلتنگت نیستم ، کسی میداند که من در این دنیا نیستم؟

صدای مهربانت را همیشه میشنوم ، همیشه میبینم چهره ی ماهت را ،  

همیشه مینشینم به انتظارت ، میمانم در حسرت یک لحظه گرفتن دستهایت!

نمیدانم که اگر روزی نامی از عشق نبود ، کسی میداند او که در راه عشق فدا شد  

یک عاشق دلشکسته بود؟

نمیدانم که بی تو چه روزگاری را دارم ، آیا روزگاری را دارم ؟

میپذیرم همه ی تاریکی ها را ، غصه های تلخ دنیا را ، غمهای ناتمام روزگار را ،  

اما نمیپذیرم یک لحظه غم بی تو بودن را !

میدانم که چرا هستم ، تو هستی که من نیز هستم!

میدانم که چرا زنده ام ، تو مال منی که هنوز نمرده ام!

میدانم که چرا دوستت دارم ، تو نفسهای من هستی که با تو عاشق  

لحظه به لحظه نفس کشیدنم!

 بازم سر بزنید اگه نمیتونم بیام کامنت بزارم معذرت اخه سربازم و قت ندارم          

 

دلشكسته اي به نام نگمنام | لينک ثابت | موضوع: |

عشق وقتی که ؟ | شنبه هفتم شهریور 1388 | 10:9 

سلام دوباره بعد از هفتها

خوب خوبید بچها حالتون خوبه امیدوارم که خوب سلامت در کنار خنوادهاتون باشید راستی نماز روزهاتون قبول خوب بچه ها من زیاذ وقت ندارم بعتریفم مرخصی شهری گرفتم  بدبختانه الان دیگه چیزیش نمونده خوب عیبی نداره بازم میام

عشق وقتيه که مادر بزرگ من ارتروز گرفته، نمي تونه خم بشه و ناخن

هاش رو لاک بزنه. پدر بزرگم اين کار رو براش ميکنه ،حتي حالا که دستاش

ارتروز گرفتن

عشق وقتيه که که شما واسه غذا خوردن ميري بيرون و بيشتر سيب

زميني سرخ شده خودتون رو ميديد به دوستتون بدون اينکه از اون انتظار

داشته باشيد که کمي از غذاي خودشو به شما بده

عشق وقتيه که مامان براي بابا قهوه درست ميکنه قبل از اينکه بده به بابا

امتحانش ميکنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه 

عشق وقتيه که شما همش همديگر رو ميبينيد و هيچ وقت از هم خسته

نمي شيد و هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف ميزنيد

عشق وقتيه که شبها مامان من و ميبوسه تا خوابم ببره

عشق وقتيه که مامان بهترين تيکه مرغ رو ميده به بابا 

عشق وقتيه که مامان بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه که هنوز از رابرت

ردفورد خوش تيپ تره 

عشق وقتيه که سگت مي پره بغلت و صورتت رو ليس ميزنه حتي اگه تمام

روز تنهاش گذاشته باشي

عشق وقتيه که خواهر بزرگترم تمام لباسهاي خودشو ميده به من و خودش

مجبور ميشه بره بيرون تا لباس جديد بگيره

عشق اون چيزيه که لبخند رو وقتي خسته اي به لبت مياره

عشق همون باز کردن کادوهاي تولدته به شرطي که يه لحظه دست

نگهداري و با دقت گوش کني

عشق مثل يه پيرزن و پيرمرد مي مونه که هنوز با هم دوست هستن بعد از

سالها زندگي

عشق اون موقعس که تو به پسره ميگي از تيشرتش خوشت مياد بعد اون هر روز مي پوشتش

اگه مي خواي دوست داشتن رو ياد بگيري بايد از دوستي که بيشتر از همه ازش متنفري شروع کني!!!

پس عجله كن تا دير نشده...

دلشكسته اي به نام نگمنام | لينک ثابت | موضوع: |

عشق چيست ؟ | چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 | 11:55 

اي عشق تو كيستى كه در دل همه هراس افكنى

_ برو برو دست از سر ما بردار _ سايه شومت را بر

سر ما نكش _ اى عشق تو چيستى با دل ساده و

تنهاى مردم چه میكنى _برو برو و ديگر مرا اذيت

نكن _ عشق دامنگيرم شده رهايم نميكند _ مرا رها

كن اى حيله گر _فريب عشق خوردم _ جامى پر از

معجون عشق و تنهايى نوشيدم _ اى عشق تو در

دل من هراس افكندى _ اى عشق عشق عشق

مرا تنها بگذار _ اى حيله گر رهايم كن _ شب و روز

درد تنهايى را مي چشم _عشق رهايم كن _نمي

خوام عاشق باشم _ نمي خوام _ خدا به فريادم

برس _ رهايم كن تا نفسي از اعماق وجودم در آيد

از سر چشمه آزادى درون دلم كه سالهاست

نفسي بيرون نداده _ آه _ نفسى هم نمى توانم بكشم _ عشق نفس مرا نيز گرفته …

 

دلشكسته اي به نام نگمنام | لينک ثابت | موضوع: |

اخ که چفدر دلتنگی بده | پنجشنبه یازدهم تیر 1388 | 21:34 

 

آخ که چقدر دلتنگی بده .....

آخ که چه حسی داره وقتی که دلت گرفته و قلبت از توی سینه داره کنده میشه

ولی هیچکی رو نداری باهاش حرف بزنی ....

چقدر سخته وقتی که نگران کسی هستی و همش دلت پیش اونه و خودش

خبر نداره ....

چقدر سخته وقتی که دنبال یه آدم میگردی و میخوای باهاش کلی حرف بزنی

ولی پیداش نمی کنی ....

خدا ......

فقط دوست دارم این روزا از ته ته دلم صدات کنم .

خدایا ... پس کجایی .......!!!

پ . ن .: فقط دلم برای آبجیم تنگ شده . خیلی وقته باهاش حرف نزدم. آبجی تو رو

 خدا مواظب خودت باش . خیلی دوستت دارم .

 

 

همان بغض فروخورده ی دلتنگیهـــاست .! 

اصلا گویی حرف اول تمام نامه ها دلتنگـــی ست  .!! 

صندوقچه ی رازهای مگـــــو .! 

کلماتی که اگر بخواهم رودر رویت بگویـــم  

شرم از ان دو چشم نجیب  

ان دوقطعه عسل ناب وجودم را در بر می گیـــرد .!  

باور کن هرچه بنویسم حجم وسیع دلتنگیم در ان جای نمی گیـــرد 

 و باز هم برخی کلمات از خجالت جا می افتنــد . 

 ولی خدای را شاهد می گیرم که به جای هر کلمه جاافتــاده  

نامت را فریاد زده ام ....  

باران شدم و 

 نام مقدست را در پلکهای خیسم شستشــــو دادم .  

دیگر حساب روزهای بی تو بودن را از دســـت داده ام . 

 دیگر به خوبی می دانم که حتی این کاغذ هـــــــــم  

لیاقت درددلهای من را نــــــــدارد .!! 

 اما حالا که نیستی تا تمام اضطراب جهان را در نگاهت خلاصه کنـــم  

چرا برایت ننویســـــــــــــــم: 

دلشكسته اي به نام نگمنام | لينک ثابت | موضوع: |

مژده مژده فروش هاست ارزان همراه با دامین | شنبه سی ام خرداد 1388 | 19:3 

توجه توجه مژده   سلام خوب می خوام یه خبر خوب به دوستان بدم هر کس که می خاد دامنه دات کام با 10 مگ سالیانه بخره  یا علی تا دیر نشده   فقط با ۱۸۰۰۰ هزار تومان برای اطلاع بیشتر با  شماره تلفن  ۰۹۱۷۸۹۸۵۸۵۳ تماس حاصل کنید

برای تهیه یک وب سایت ابتدا باید نام وب سایت (Domain) خود، مانند ٍٍٍٍٍٍٍ.daftareshghe.CoM را در دنیای اینترنت به ثبت برسانیم سپس برای آنکه بتوانیم از وب سایت خود استفاده نمائیم، احتیاج به یک فضائی داریم (Hosting)، که بتوانیم بر روی آن اطلاعاتی که قرار است درون وب سایت قرارگیرند را بارگزاری نمائیم.
   هاستینگها بسته به نیاز کاربران از 10مگابایت به بالا موجود میباشند. سامان طرح ارائه دهنده کلیه خدمات هاستینگ و دامنه با بیش از چهار سال سابقه در این امر میباشد که با ارائه قرارداد و فاکتور رسمی به کاربران، خیال آنان را از مدیریت دامنه و هاستینگ خود تضمین می نماید. شما نیز می توانید جهت پیوستن به جمع کاربران موسسه سامان طرح، سفارش خود را به یکی از طرق ( سفارش آنلاین و پرداخت آنلاین ، تماس با واحد فروش۰۹۱۷۸۹۸۵۸۵۳) به ثبت برسانید، سرویس هاستینگ و دامنه شما ظرف مدت 120ثانیه آماده خواهد شد. و تمام حقوق متعلق به سامان طرح می باشد

دلشكسته اي به نام نگمنام | لينک ثابت | موضوع: |

بيش از عشق ،عاشق توام | دوشنبه هجدهم خرداد 1388 | 10:25 

نمي توان در واژه ها گنجاند،احساس من را به تو،احساس من به تو،نيرومندترين احساسي است كه تا كنون داشته ام،با اين حال هنگامي كه مي خواهم آن رابه تو بگويم،يا حتي آن را برايت بنويسم،واژه اي را نمي يابم كه حتي بتواند،احساس نزديك به ژرفاي احساس مرا بيان كند. وگرچه نمي توان،جوهر چنين احساس شگفت انگيزي را بيان كرد،مي توانم بگويم در كنار تو چه احساسي دارم،آن گاه كه در كنار توام،گويي پرنده اي هستم كه آزاد در آسمان صاف آبي رنگ بال مي گشايد،آن گاه كه در كنار توام،گويي گلي هستم كه شاداب گلبرگ هايش را مي گشايد،آن گاه كه در كنار توام،گويي موجي هستم در اقيانوس كه توفند عشق را از آن رو ساخته اند تا ژرفا و شكوه احساس من به تو را بيان كند و انگار كه اين توان را ندارد. ولي بدان خاطر كه عشق كماكان بهترين واژه هاست.بگذار هزار بار بگويم :

 بيش از" عشق "عاشق تو هستم

دلشكسته اي به نام نگمنام | لينک ثابت | موضوع: |

تولد تولدم مبارک | یکشنبه دهم خرداد 1388 | 19:30 

تولد تولد تولدم مبارک!!
318 magnify

میگن پریروزا تولدم میادو میگن اسماعیل تولدت مبارک! میگن ۲۰ سالگیتو فوت کردی ریختی دور! میگن وارد ۲۱ شدی! میگن بزرگ شدی! میگن هنوز بچه ای! میگن ....

خیلی چیزا گفتن و خیلی چیزام میگن، مهمم نیس که چیا رو گفتن و چیا رو نگفتن! مهم نیس که شمعی که فوت کردم ۲۰ بود یا ۲۱یا بیست و هشت یا شصت و هشت یا اصن خود هشت!! مهم اینه که ۲۰سال زندگیم گذشته و هنوزم نمیدونم بهم چی گذشته! مهم اینه که دارم فک میکنم اگه ۲۱سال دیه هم بگذره و بازم نفهمم بهم چی گذشته، چی؟! اگه چند تا هیفده سال دیه زنده باشم و یکی یکی شمعاشونو فوت کنم بریزم دور، و آخرشم هیچی به هیچی باشه چی! اگه ....اگه به معدل دیپلمم گند بزنم چی؟ اگه کنکور قبول نشم چی؟ اگه ..... ولش کن پسر، خیلی چیزا مهمه!!

میخواستم همزمان با تولدم، پته ریزونی که نوشته بودم رو هم بفرستم! ولی بعدش فک کردم که چرا؟! چرا باس زندگیمو واس این همه آدم رو کنم؟ چرا کسی که منو نمیشناسه قراره با خوندن یه پست بفهمه من کیم و چیم و کی نیستم و چی نیستم؟ اصن مگه یه سری نمیگن زندگی قماره فلانه کوفته، واس چی باس بیام اول بازی، یا شایدم وسطای بازی، یا حتی نزدیکای آخر بازی دستمو واس همه رو کنم؟ اونم وقتی میدونم برنده نمیشم!!

شمایی که منو میشناسین، حالا یه سال دو سال، یه ماه دوماه، هرچی! اگه منو میشناسین که معرفی خودم دیه چیه؟ سوال داری بیا از خودم بپرس اگه لازم ببینم جوابشو بهت میدم، چرا بیام شخصیتی (هرچند مزخرف) رو که ذره ذرشو تو این هیفده سال ساختم با یه صفحه نشونت بدم؟ اصن میشه نشونش داد؟ چیزایی که تو هیفده سال ثانیه به ثانیه شو حس کردم و چیزایی که درست کردم، چجوری با نوشتن نشونشون بدم؟!

خلاصه که این جوریاس! پته مم نمیریزم رو آب! همینی که هس! اها میخواستم از همه اونایی که تولدم یادشون بود و تبریک گفتن و لطف و ایناشون شامل بنده شد تشکر کنم!!

و البته ترتیب تشکرها هم به ترتیب تبریک گفتناس (از شانزدهم خرداد)!!

خوب . اینم کیک تولدت ( ببخشید یکم بزرگه ) :

دلشكسته اي به نام نگمنام | لينک ثابت | موضوع: |